فاضل نظری

بعد لیلا نیز مجنون را به صحرا می کشند
آهوان مست جور چشم او را می کشند

زیر بار عشق قامت راست کردن ساده نیست
موج ها باری گران بر دوش دریا می کشند

قصهٔ انگشتری بی مثلم اما بی نگین
دوستان از دست من شرمندگی ها می کشند

قامتم هر قدر رعنا تر شود ،خورشید و ماه
سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا می کشند

عشق موری بود بر سنگ سیاهی در شبی!
چشم های ما فقط رنج تماشا می کشند


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد