طاهره خنیا

خواب دیدمت همان شبی که قلکم شکست
زیر کفشهات سکه‌های پولکم شکست

بس که سنگ پرت کرده‌ای به کودکانه‌هام
شیشه‌های هفت رنگ مهد کودکم شکست

من عروسکی شدم که شهوتی شدن نداشت
بعد از آن قداست تن عروسکم شکست

یک عروس سالخورده مُرد توی آینه
ظالمانه عقدنامهٔ مبارکم شکست

نطفه‌ات میان کلمه‌های من رسوب کرد
شاعری که پا به ماه بود یک شکم شکست !

سبز بودی و تو را گره زدم به سیزده
نحس قهوه‌ای شدی همین که عینکم شکست !!

من اسیرِ ...من دچارِ ...من چقدر کوچکم !
من چقدر کوچکم که قلب کوچکم شکست !!!!

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد