حسن دلبری

در خدا یک سجده رفتم،کفر و دین آتش گرفت
قبله گم شد،شب به رقص آمد،جبین آتش گرفت

یک هجا گندم سرودم،گور آدم دود شد
مور گفتم،هم سلیمان هم نگین آتش گرفت

نقشی از پیراهنی بر پلک یعقوبی زدم
خواب مصر آشفته شد،بازار چین آتش گرفت

دشت را دریوزه ی خاتون دریا کردمش
خاک آن در باد گم شد،آب این آتش گرفت

مریم بکر قلم را تهمت عصیان زدم
روح عیسای تکلم در جنین آتش گرفت

خواستم مهمان رقص خود کنم خورشید را
آسمان یک لحظه خالی شد،زمین آتش گرفت
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد