رضا جعفری

رسیده ساعت سنگین جان سپردن من
بیار قطعه زمینی، برای مردن من

رسیده لحظهٔ دندان به هم فشردن تو
رسیده لحظهٔ پنجه به هم فشردن من

به نام تو شده بودم، همین دو سه شب پیش
چقدر زود گذشت، از به تو سپردن من

و من میان دو راهی، شکست خورده شدم
ترک نخوردن تو، یا شتک نخوردن من

چقدر صفحهٔ تقدیر را، ورق زده ام
که پاره پاره شده، از ورق شمردن من

و بعد از این که بمیرم، کنار تو هستم
زیاد کار ندارد، چگونه بردن من

شروع می شوم از، انتهای غربت تو
تمام می شوی، آغاز خاک خوردن من


فاضل نظری

مپرس حال مرا ! روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

مرا ز عشق مگویید ،عشق گمشده ای است
که هرچه هست ندارم! که هر چه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست

علی زارعی رضایی

اگر بهار چنین است، ما نمی خواهیم
دلی که آفت دین است، ما نمی خواهیم

هزارسینه غزل در تب نگاهی سوخت
اگر که عشق همین است، ما نمی خواهیم

چه بود مذهب ما ؟ سر به آسمان بردن
سری که روی زمین است، ما نمی خواهیم

به جای نقش شهادت اگر که پیشانی
اسیر پینه و چین است، ما نمی خواهیم

زمان زمانهٔ رزم است -اسب فلسفه را-
همیشه لنگ ترین است، ما نمی خواهیم

بیا شبانه به آتش کشیم دل را
دلی که آفت دین است، ما نمی خواهیم


قیصر امین پور

الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم، که خون از شبم می تراود

سه حرف است، مضمون سی پارهٔ دل
الف.لام.میم. از لبم می تراود

چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر لبم تا دعایی برآید
اجابت ز هر یاربم می تراود

ز دین ریا بی نیازم،بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود


فاضل نظری

بعد لیلا نیز مجنون را به صحرا می کشند
آهوان مست جور چشم او را می کشند

زیر بار عشق قامت راست کردن ساده نیست
موج ها باری گران بر دوش دریا می کشند

قصهٔ انگشتری بی مثلم اما بی نگین
دوستان از دست من شرمندگی ها می کشند

قامتم هر قدر رعنا تر شود ،خورشید و ماه
سایه ام را بیشتر بر خاک دنیا می کشند

عشق موری بود بر سنگ سیاهی در شبی!
چشم های ما فقط رنج تماشا می کشند


کاردها بر استخوان آمد بیــــــا

روزگاری شهر ما ویران نبود
دین فروشی اینقدر ارزان نبود

صحبت از موسیقی عرفان نبود
هیچ صوتی بهتر از قران نبود

دختران را بی حجابی ننگ بود
رنگ چادر بهتراز هر رنگ بود

دختر حجب وحیـــــــا قرتی نبود
خانه فرهنگ کنســـــــــرتی نبود

مرجعیت مظـــــهر تکــــریم بود
حــــکم اورا عالمی تســـــلیم بود

یک سخن بود وهزاران مشــتری
آنهم از لوث قــــرائت هــــا بری

هدیه بر رقــــاصه ها واجب نبود
قدر عالم کمــــتر از مطرب نبود

زه که در ســـــال سیــــاه دوهزار
کار فرهنـــگی شده پخــــــش نوار

ذهن صــــــاف نوجوانان محـــــل
پرشده از فیــــــلمهای مبتـــــــذل

آدمــــیت کو؟دگر آدم کــــی است
آدم قـــــرن تمــــدن برفـــی است

پشت پا بر دین زدن آزادگی است
حرف حق گفتن عقب افتادگی است

آخر ای پرده نشــــــین فاطـــــــمه
تو برس بر داد دین فاطـــــــــــمه

بی تو منکر ها همه معروف شد
کینه ها در سینه ها معطوف شد

در به روی فتــنه جویان باز شد
دشمـــــنی با دین تو آغـــاز شد

بی تو دلهامان به جان آمد بیـــا
کاردها بر استخوان آمد بیــــــا

ایام هجران

غم مخور ایام هجران رو بپایان می رود
این خماری از سر ما می گساران می رود

پرده را از روی ماه خویش بالا میزند
غمزه را سر میدهد غم از دل و جان می رود

بلبل اندر شاخسار گل هویدا میشود
زاغ با صد شرمساری از گلستان میرود

محفل از نور رخ او نورافشان میشود
هر چه غیر از ذکر یار از یاد رندان میرود

ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند
پرده از رخسار آن سرو خرامان میرود

وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد
روز وصلش میرسد ایام هجران میرود