در انتظار خوابم و صد افسوس

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمی آید


اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی آید


چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دام های روشن چشمانم


می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم


مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی


مغروق این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و هم آغوشی


می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار


با درد ، درد ساکت زیبایی

سرشار ، از تمامی خود سرشار


می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را


بر هستیم بپیچد ، پیچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را


در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفس هایش


نوشد بنوشد که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش


وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر


در گیردم ، به همهمه ی در گیرد

خاکسترم بماند در بستر


در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را


در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوس ها را


می خواهمش دریغا ، می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی


می خوانمش به گریه به بی تابی

می خوانمش به صبر ، شکیبایی


لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ، شب بی پایان


او آن پرنده شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان

دگر کردی سوال از من که من چیست

دگر کردی سوال از من که من چیست
مرا از من خبر کن تا که من کیست

چو هست مطلق آید در اشارت
به لفظ من کنند از وی عبارت

حقیقت کز تعین شد معین
تو او را در عبارت گفته‌ای من

من و تو عارض ذات وجودیم
مشبکهای مشکات وجودیم

همه یک نور دان اشباح و ارواح
گه از آیینه پیدا گه ز مصباح

تو گویی لفظ من در هر عبارت
به سوی روح می‌باشد اشارت

چو کردی پیشوای خود خرد را
نمی‌دانی ز جزو خویش خود را

برو ای خواجه خود را نیک بشناس
که نبود فربهی مانند آماس

من تو برتر از جان و تن آمد
که این هر دو ز اجزای من آمد

به لفظ من نه انسان است مخصوص
که تا گویی بدان جان است مخصوص

یکی ره برتر از کون و مکان شو
جهان بگذار و خود در خود جهان شو

نماند در میانه رهرو راه
چو های هو شود ملحق به الله

بود هستی بهشت امکان چو دوزخ
من و تو در میان مانند برزخ

چو برخیزد تو را این پرده از پیش
نماند نیز حکم مذهب و کیش

همه حکم شریعت از من توست
که این بربسته‌ی جان و تن توست

من تو چون نماند در میانه
چه کعبه چه کنشت چه دیرخانه

تعین نقطه‌ی وهمی است بر عین
چو صافی گشت غین تو شود عین

دو خطوه بیش نبود راه سالک
اگر چه دارد آن چندین مهالک

یک از های هویت در گذشتن
دوم صحرای هستی در نوشتن

در این مشهد یکی شد جمع و افراد
چو واحد ساری اندر عین اعداد

تو آن جمعی که عین وحدت آمد
تو آن واحد که عین کثرت آمد

ز جز وی سوی کلی یک سفر کرد
کسی این راه داند کو گذر کرد

خراباتی شدن از خود رهایی است

خراباتی شدن از خود رهایی است
خودی کفر است، ور خود پارسایی است

نشانی داده‌اندت از خرابات
که «التوحید اسقاط الاضافات»

خرابات از جهان بی‌مثالی است
مقام عاشقان لاابالی است

خرابات آشیان مرغ جان است
خرابات آستان لامکان است

خراباتی خراب اندر خراب است
که در صحرای او عالم سراب است

خراباتی است بی حد و نهایت
نه آغازش کسی دیده نه غایت

اگر صد سال در وی می‌شتابی
نه کس را و نه خود را بازیابی

گروهی اندر او بی پا و بی سر
همه نه مؤمن و نه نیز کافر

شراب بیخودی در سر گرفته
به ترک جمله خیر و شر گرفته

شرابی خورده هر یک بی‌لب و کام
فراغت یافته از ننگ و از نام

حدیث و ماجرای شطح و طامات
خیال خلوت و نور کرامات

به بوی دردیی از دست داده
ز ذوق نیستی مست اوفتاده

عصا و رکوه و تسبیح و مسواک
گرو کرده به دردی جمله را پاک

میان آب و گل افتان و خیزان
به جای اشک خون از دیده ریزان

گهی از سرخوشی در عالم ناز
شده چون شاطران گردن افراز

گهی از روسیاهی رو به دیوار
گهی از سرخ‌رویی بر سر دار

گهی اندر سماع از شوق جانان
شده بی پا و سر چون چرخ گردان

به هر نغمه که از مطرب شنیده
بدو وجدی از آن عالم رسیده

سماع جان نه آخر صوت و حرف است
که در هر پرده‌ای سرّی شگرف است

ز سر بیرون کشیده دلق ده تو
مجرد گشته از هر رنگ و هر بو

چو آگاه شد شاه کامد پسر

چو آگاه شد شاه کامد پسر
کلاه کیان برنهاده به سر

مهان و کهان را همه خواند پیش
همه زند و استا به نزدیک خویش

همه موبدان را به کرسی نشاند
پس آن خسرو تیغ‌زن را بخواند

بیا مدگو و دست‌کرده به‌کش
به پیش پدر شد پرستارفش

شه خسروان گفت با موبدان
بدان رادمردان و اسپهبدان

چه گویید گفتا که آزاده‌اید
به سختی همه پرورش داده‌اید

به گیتی کسی را که باشد پسر
بدو شاد باشد دل تاجور

به هنگام شیرش به دایه دهد
یکی تاج زرینش بر سر نهد

همی داردش تا شود چیره دست
بیاموزدش خوردن و بر نشست

بسی رنج بیند گرانمایه مرد
سواری کنندش آزموده نبرد

چو آزاده را ره به مردی رسد
چنان زر که از کان به زردی رسد

مرادش بجوید چو جویندگان
ورا بیش گویند گویندگان

سواری شود نیک پیروز رزم
سر انجمنها به رزم و به بزم

چو نیرو کند با سر و یال و شاخ
پدر پیر گشته نشسته به کاخ

جهان را کند یکسره زو تهی
نباشد سزاوار تخت مهی

ندارد پدر جز یکی نام تخت
نشسته در ایوان نگهبان رخت

پسر را جهان و درفش و سپاه
پدر را یکی تاج و زرین کلاه

نباشد بر آن پور همداستان
پسندند گردان چنین داستان

ز بهر یکی تاج و افسر پسر
تن باب را دور خواهد ز سر

کند با سپاهش پس آهنگ اوی
نهاده دلش تیز بر جنگ اوی

رباعیاتی از مسعود سعد سلمان

اول گردون ز رنج در تابم کرد
در اشک دو دیده زیر غرقابم کرد

پس بخشش نوساخته اسبابم کرد
واندر زندان به ناز در خوابم کرد

***************

مسعود که هست سعد سلمان پدرش
جایی است که از چرخ گذشته است سرش

در حبس بیفزود به دانش خطرش
عودی است که پیدا شد از آتش هنرش

***************

با همت باز باش و با کبر پلنگ
زیبا به گه شکار و پیروز به جنگ

کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ
کانجا همه بانگ آمد و اینجا همه رنگ

چون نای بی‌نوایم از این نای بینوا

چون نای بی‌نوایم از این نای بینوا
شادی ندید هیچ کس از نای بینوا

با کوه گویم آنچه از او پر شود دلم
زیرا جواب گفته‌ی من نیست جز صدا

شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک
روزم همه شب است و صباحم همه مسا

انده چرا برم چو تحمل ببایدم؟
روی از که بایدم؟ که کسی نیست آشنا

هر روز بامداد بر این کوهسار تند
ابری بسان طور زیارت کند مرا

برقی چو دست موسی عمران به فعل و نور
آرد همی پدید ز جیب هوا ضیا

گشت اژدهای جان من این اژدهای چرخ
ورچه صلاح، رهبر من بود چون عصا

بر من نهاد روی و فرو برد سر به سر
نیرنگ و سحر خاطر و طبعم چو اژدها

در این حصار خفتن من هست بر حصیر
چون بر حصیر گویم؟ خود هست بر حصا

چون باز و چرغ، چرخ همی داردم به بند
گر در حذر غرابم و در رهبری قطا

بنگر چه سودمند شکارم که هیچ وقت
از چنگ روزگار نیارم شدن رها

زین سمج تنگ چشمم چون چشم اکمه است
زین بام پست پشتم چون پشت پارسا

ساقط شده است قوت من پاک اگرنه من
بر رفتمی ز روزن این سمج با هبا

با غم رقیق طبعم از آن سان گرفت انس
کز در چو غم درآید گویدش مرحبا

چندان کز این دو دیده‌ی من رفت روز و شب
هرگز نرفت خون شهیدان کربلا

با روزگار قمر همی بازم ای شگفت
نایدش شرم هیچ که چندین کند دغا

گر بر سرم بگردد چون آسیا فلک
از جای خود نجنبم چون قطب آسیا

آن گوهری حسامم در دست روزگار
کاخر برونم آرد یک روز در وغا

در صد مصاف و معرکه گر کند گشته‌ام
روزی به یک صقال به جای آید این مضا

ای طالع نگون من ای کژ رو حرون
ای نحس بی‌سعادت و ای خوف بی‌رجا

جهان بی عشق سامانی ندارد

جهان بی عشق سامانی ندارد
فلک بی میل دورانی ندارد

نه مردم شد کسی کز عشق پاکست
که مردم عشق و باقی آب و خاکست

چراغ جمله عالم عقل و دینست
تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست

اگر چه عاشقی خود بت پرستیست
همه مستی شمر چون ترک هستیست

به عشق ار بت پرستی دینت پاکست
وگر طاعت کنی بی عشق خاکست

تو کز عشق حقیقی لافی ای دوست
خراش سوزنی بنمای در پوست

تو کز بانگ سگی از دین شوی فرد
نداری شرم از این ایمان بی درد

چو قمری را دهی بی جفت پرواز
ز بستان در قفس رغبت کند باز

کبوتر در هوای یار چالاک
فرو افتد ز ابر تیره بر خاک

ترا گر پای در سنگی براید
چو بی‌دردی ز دردت جان براید

فدای عشق شو گر خود مجازیست
که دولت را درو پوشیده رازیست

حقیقت در مجاز اینک پدید است
که فتح آن خزینه زین کلید است

کرم را شکر گوی زندگی باش
نمک را حق گذار بندگی باش

درت را قفل بر درویش کن سست
توانگر خود نه محتاج در تست

دهان مفلسان شیرین کن از قند
که بر حلوا کند منعم شکر خند

چو پیلان باش پیشانی گشاده
نه چون موران گره در سینه داده

کسی کز وام شیرین شد شمارش
همیشه تلخ باشد روزگارش

چو گردد ابر دولت بر تو در بار
فروتن باش همچون شاخ پر بار

به هستی به که خدمتگار باشی
که خود در نیستی ناچار باشی