ستایش خرد (شاه‌نامه > آغاز کتاب )

کنون ای خردمند وصف خرد
بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بیار از خرد
که گوش نیوشنده زو برخورد

 خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
ستایش خرد را به از راه داد خرد

 رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای

 ازو شادمانی وزویت غمیست
وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان
نباشد همی شادمان یک زمان

 چه گفت آن خردمند مرد خرد
که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش
دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

 هشیوار دیوانه خواند ورا
همان خویش بیگانه داند ور

 ازویی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد ببند

 خرد چشم جانست چون بنگری
تو بی‌چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس
نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان
کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان

 خرد را و جان را که یارد ستود
و گر من ستایم که یارد شنود

 حکیما چو کس نیست گفتن چه سود
ازین پس بگو کافرینش چه بود

تویی کرده‌ی کردگار جهان
ببینی همی آشکار و نهان

 به گفتار دانندگان راه جوی
به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

 ز هر دانشی چون سخن بشنوی
از آموختن یک زمان نغنوی

 چو دیدار یابی به شاخ سخن
بدانی که دانش نیابد به من

پس آگاهی آمد به افراسیاب (آگاهی یافتن افراسیاب از آمدن رستم )

پس آگاهی آمد به افراسیاب
که بوم و بر زادشم شد خراب

دلش زین سخن پر ز تیمار شد
همه پرنیان بر تنش خار شد

همی گفت پیکار او کار کیست
سپاهست بسیار و سالار کیست

چنین گفت لشکر به افراسیاب
که چندین سر از جنگ رستم متاب

ز جنگ سواری تو عمگین مشو
نگه کن بدین نامداران نو

بفرمود تا لشکر آراستند
به کین نو از جای برخاستند

یکی شیر دل بود فرغار نام
قفس دیده چندی و جسته ز دام

ز بیگانگان خانه پر دخته کرد
به فرغار گفت ای خردمند مرد

هم اکنون برو سوی ایران سپاه
نگه کن بدین رستم کینه خواه

سپاهش نگه کن که چند است و چون
که دارد از این بوم و بر رهنمون

ز پیش سپه دار بیرون شدند
همه جنگ را سوی هامون شدند

خروش آمد از دشت و آوای کوس
جهان شد ز گرد سپاه آبنوس

سپه بود چندان که گفتی جهان
همی گردد از سم اسپان نهان

تبیره زنان نعره برداشتند
همی پیل برپیل بگذاشتند

نگارم گر به چین با طره‌ی پرچین شود پیدا (غزل)

نگارم گر به چین با طره‌ی پرچین شود پیدا
ز چین طره‌ی او فتنه‌ها در چین شود پیدا

کی از برج فلک ماهی بدین خوبی شود طالع
کی از صحن چمن سروی بدین تمکین شود پیدا

 هر آن دل را که با زلف دل‌آویزش بود الفت
کجا طاقت شود ممکن کجا تسکین شود پیدا

 صبا کاش آن مسلسل سنبل مشکین بیفشاند
که از هر حلقه‌اش چندین دل مسکین شود پیدا

شکار خویشتن سازد همه شیران عالم را
گر از صحرای چین آن آهوی مشکین شود پیدا

کجا فرهاد خواهد زنده شد از شورش محشر
مگر شیرین به خاکش با لب شیرین شود پیدا

من از خاک درش صبح قیامت دم نخواهم زد
که ترسم رخنه‌ها در قصر حورالعین شود پیدا

نشاید توبه کرد از می‌پرستی خاصه در بزمی
که ترک ساده با جام می رنگین شود پیدا

نخواهد در صف محشر شهیدی خون‌بهایش را
اگر از آستین آن ساعد سیمین شود پیدا

دلم در سینه می‌لرزد ز چین زلف او آری
کبوتر می‌طپد هر چا پر شاهین شود پیدا

به غیر از روی او زیر عرق هرگز ندیدستم
که خورشید از میان خوشه‌ی پروین شود پیدا

چنان گفتم غزل در خوبی رعنا غزال خود
که گر بر سنگ بسرایم از آن تحسین شود پیدا

سزد گر در بپاشد لعل او هر گه که در گیتی
ز صلب ناصرالدین شه، معین الدین شود پیدا

 بلند اختر شهنشاهی که بهر جشن او هر شب
مهی از پرده‌ی گردون به صد آیین شود پیدا

 فروغی از دعای پادشه فارغ نباید شد
دعا کن کز لب روح الامین آمین شود پیدا

در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را (غزل)

در خلوتی که ره نیست پیغمبر صبا را
آن‌جا که می‌رساند پیغامهای ما را

 گوشی که هیچ نشنید فریاد پادشاهان
خواهد کجا شنیدن داد دل گدا را

در پیش ماه‌رویان سر خط بندگی ده
کاین جا کسی نخوانده‌ست فرمان پادشا را

تا ترک جان نگفتم، آسوده دل نخفتم
تا سیر خود نکردم نشناختم خدا را

بالای خوش‌خرامی آمد به قصد جانم
یا رب که برمگردان از جانم این بلا را

ساقی سبو کشان را می خرمی نیفزود
برجام می بیفزا لعل طرب فزا را

 دست فلک ز کارم وقتی گره گشاید
کز یکدیگر گشایی زلف گره گشا را

در قیمت دهانت نقد روان سپردم
یعنی به هیچ دادم جان گران‌بها را

تا دامن قیامت، از سرو ناله خیزد
گر در چمن چمانی آن قامت رسا را

خورشید اگر ندیدی در زیر چتر مشکین
بر عارضت نظر کن گیسوی مشک‌سا را

جایی نشاندی آخر بیگانه را به مجلس
کز بهر آشنایان خالی نساخت جا را

گر وصف شه نبودی مقصود من، فروغی
ایزد به من ندادی طبع غزل‌سرا را

 شاه سریر تمکین شایسته ناصرالدین
کز فر پادشاهی فرمان دهد قضا را

 شاها بسوی خصمت تیر دعا فکندم
از کردگار خواهم تاثیر این دعا را

به جان تا شوق جانان است ما را (غزل)

به جان تا شوق جانان است ما را
چه آتش‌ها که بر جان است ما را

 بلای سختی و برگشته بختی
از آن برگشته مژگان است ما را

از آن آلوده دامانیم در عشق
که خون دل به دامان است ما را

حدیث زلف جانان در میان است
سخن زان رو پریشان است ما را

 چنان از درد خوبان زار گشتیم
که بیزاری ز درمان است ما را

ز ما ای ناصح فرزانه بگذر
که با پیمانه پیمان است ما را

ز بس خو با خیال او گرفتیم
وصال و هجر یکسان است ما را

سر کوی نگاری جان سپردیم
که خاکش آب حیوان است ما را

 شبی بی روی آن مه روز کردن
برون از حد امکان است ما را

گریبان تو تا از دست دادیم
اجل دست و گریبان است ما را

 به غیر از مشکل عشقش فروغی
چه مشکل‌ها که آسان است ما را

تا اختیار کردم سر منزل رضا را(غزل)

تا اختیار کردم سر منزل رضا را
مملوک خویش دیدم فرمانده‌ی قضا را

تا ترک جان نگفتم آسوده‌دل نخفتم
تا سیر خود نکردم، نشناختم خدا را

 چون رو به دوست کردی، سر کن به جور دشمن
چون نام عشق بردی، آماده شو، بلا را

دردا که کشت ما را شیرین لبی که می‌گفت
من داده‌ام به عیسی انفاس جان‌فزا را

یک نکته از دو لعلش گفتیم با سکندر
خضر از حیا بپوشید سرچشمه‌ی بقا را

دوش ای صبا از آن گل در بوستان چه گفتی
کاتش به جان فکندی مرغان خوش نوا را

 بخت ار مدد نماید از زلف سر بلندش
بندی به پا توان زد صبر گریز پا را

 یا رب چه شاهدی تو کز غیرت محبت
بیگانه کردی از هم، یاران آشنا را

آیینه رو نگارا از بی‌بصر حذر کن
ترسم که تیره سازی دلهای با صفا را

 گر سوزن جفایت خون مرا بریزد
نتوان ز دست دادن سر رشته‌ی وفا را

 تا دیده‌ام فروغی روشن به نور حق شد
کمتر ز ذره دیدم خورشید با ضیا را

الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشد(غزلی از رساله‌ی جلالیه)

الهی تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشد
به کام عشق بازان شاه حسنت کامران باشد

الهی خلعت حسنت که جیبش ظاهر است اکنون
ظهور دامنش تا دامن آخر زمان باشد

 الهی تا ز باغ حسن خیزد نخل استغنا
تذر و عصمتت را برترین شاخ آشیان باشد

 الهی تا هوس باشد کنار و بوس طالب را
شه حسن تو را تیغ تغافل در میان باشد

 الهی عاشق از معشوق تا باشد تواضع جو
دو ابروی تو را تیر تکبر در کمان باشد

 الهی تا طلب خواهنده باشد ابروی پرچین
چو ماری گنج یاقوت لبت را پاسبان باشد

 الهی محتشم چشم خیانت گر کند سویت
به پیش ناوک خشم تو چشم او نشان باشد