به خواب دیدن فردوسی دقیقی را (گشتاسپ نامه)

چنان دید گوینده یک شب به خواب
که یک جام می داشتی چون گلاب

دقیقی ز جائی پدید آمدی
بر آن جام می داستانها زدی

 به فردوسی آواز دادی که می
مخور جز بر آیین کاووس کی

که شاهی ز گیتی گزیدی که بخت
بدو نازد و لشکر و تاج و تخت

 شهنشاه محمود گیرنده شهر
ز شادی به هر کس رسانیده بهر

 از امروز تا سال هشتاد و پنج
بکاهدش رنج و نکاهدش گنج

 ازین پس به چین اندر آرد سپاه
همه مهتران برگشایند راه

نبایدش گفتن کسی را درشت
همه تاج شاهانش آمد به مشت

بدین نامه گر چند بشتافتی
کنون هرچ جستی همه یافتی

 ازین باره من پیش گفتم سخن
اگر بازیابی بخیلی مکن

ز گشتاسب و ارجاسپ بینی هزار
بگفتم سرآمد مرا روزگار

گر آن مایه نزد شهنشه رسد
روان من از خاک بر مه رسد

کنون من بگویم سخن کو بگفت
منم زنده او گشت با خاک جفت

صالح دروند

دستی رسید و ریخت سراسیمه بر سرم
یک سطل آب، دکمه ی اول که باز شد

کِل می زدند و دست تمام لباس ها
روی طناب دکمه ی اول که باز شد

من می دویدم آبی و آرام در خودم
یک دفعه پخش شد هیجان در تن اتاق

قلب دقیقه در تپش افتاد، تیک تاک...
-با اضطراب- دکمه ی دوم که باز شد

عطر سفید سینه ات آزاد در هوا
پیچید و بر اساسیه ی خانه ام نشست

روی کتاب و صندلی و جالباسی و
لیوان آب...دکمه ی سوم که باز شد

چشمش پر از علامت، چشمش پر از سوال
چشمم کنار چشم تو لکنت گرفته بود!

و قبل از اینکه من ب بگویم که،«این فقط
یک لحظه خواب...» دکمه ی آخر که...بگذریم

در مذمت اسب خود (دیوان اشعار > باب اول)

بود اعور و کوسج و لنگ و پس من
نشته برو چون کلاغی بر اعور


*****

نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت

سه پیراهن سلب دوست یوسف را به عمر اندر

 یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت
سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر

رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی
نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟


*****

بر رخش زلف عاشقست چو من

لاجرم همچو منش نیست قرار

  من و زلفین او نگونساریم
او چرا بر گلست و من بر خار؟

 همچو چشمم توانگرست لبم
آن به لعل، این به لل شهوار

 تا به خاک اندرت نگرداند
خاک و ماک از تو بر ندارد کار

 رک، که با اندشار بنمایی
دل تو خوش کند به خوش گفتار

باد یک چند بر تو پیماید
اندر آتش روا شود بازار

لعل می را ز درج خم پرکش
در کدو نیمه کن، به پیش من آر

 زن و دخترش گشته مویه کنان
رخ کرده به ناخنان شد کار

در مرثیت ابوالحسن مرادی (دیوان اشعار > باب اول)

مرد مرادی، نه همانا که مرد
مرگ چنان خواجه نه کاریست خرد

جان گرامی به پدر باز داد
کالبد تیره به مادر سپرد

آن ملک با ملکی رفت باز
زنده کنون شد که تو گویی: بمرد

کاه نبد او، که به بادی پرید
آب نبد او، که به سرما فسرد

 شانه نبود او، که به مویی شکست
دانه نبود او، که زمینش فشرد

گنج زری بود درین خاکدان
کو دو جهان را به جوی می‌شمرد

 قالب خاکی سوی خاکی فگند
جان و خرد سوی سماوات برد

 جان دوم را، که ندانند خلق
مصقله‌ای کرد و به جانان سپرد

 صاف بد آمیخته با درد می
بر سر خم رفت و جدا شد زدرد

در سفر افتند به هم، ای عزیز
مروزی و رازی و رومی و کرد

 خانه‌ی خود باز رود هر یکی
اطلس کی باشد همتای برد؟

خامش کن چون نفط، ایرا ملک
نام تو از دفتر گفتن سترد


*****

زلف ترا جیم که کرد؟ آن که او
خال ترا نقطه‌ی آن جیم کرد

 وآن دهن تنگ تو گویی کسی
دانگکی نار به دو نیم کرد

فرشته را ز حلاوت دهان پر آب شود
چو از حرارت می‌دلبرم لبان لیسد

روان ز دیده‌ی افلاکیان شود جیحون
نصال تیرت اگر قبضه‌ی کمان لیسد

به خاک خفته‌ی تیغ تو از حلاوت زخم
زبان برآورد و زخم را دهان لیسد


*****

ملکا، جشن مهرگان آمد

جشن شاهان و خسروان آمد

 خز به جای ملحم و خرگاه
بدل باغ و بوستان آمد

در مدح نصربن احمد (دیوان اشعار > باب اول)

حاتم طایی تویی اندر سخا
رستم دستان تویی اندر نبرد

 نی، که حاتم نیست با جود تو راد
نی، که رستم نیست در جنگ تو مرد

*****
چون بچه‌ی کبوتر منقار سخت کرد
هموار کرد پر و بیوگند موی زرد

 کابوک را نخواهد، شاخ آرزو کند
وز شاخ سوی بام شود بازگرد گرد

روی تو خوش می‌نماید آینه ما (غزل)

روی تو خوش می‌نماید آینه ما
کینه پاکیزه است و روی تو زیبا

 چون می روشن در آبگینه صافی
خوی جمیل از جمال روی تو پیدا

هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت
از تو نباشد به هیچ روی شکیبا

 صید بیابان سر از کمند بپیچد
ما همه پیچیده در کمند تو عمدا

 طایر مسکین که مهر بست به جایی
گر بکشندش نمی‌رود به دگر جا

غیرتم آید شکایت از تو به هر کس
درد احبا نمی‌برم به اطبا

برخی جانت شوم که شمع افق را
پیش بمیرد چراغدان ثریا

 گر تو شکرخنده آستین نفشانی
هر مگسی طوطیی شوند شکرخا

لعبت شیرین اگر ترش ننشیند
مدعیانش طمع کنند به حلوا

مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست
دست فرومایگان برند به یغما

ای نفس خرم باد صبا (غزل)

ای نفس خرم باد صبا
از بر یار آمده‌ای مرحبا

قافله شب چه شنیدی ز صبح
مرغ سلیمان چه خبر از سبا

بر سر خشمست هنوز آن حریف
یا سخنی می‌رود اندر رضا

 از در صلح آمده‌ای یا خلاف
با قدم خوف روم یا رجا

بار دگر گر به سر کوی دوست
بگذری ای پیک نسیم صبا

 گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بی‌جان بقا

 آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی که نکردی وفا

 لیکن اگر دور وصالی بود
صلح فراموش کند ماجرا

تا به گریبان نرسد دست مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها

دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا

خستگی اندر طلبت راحتست
درد کشیدن به امید دوا

سر نتوانم که برآرم چو چنگ
ور چو دفم پوست بدرد قفا

هر سحر از عشق دمی می‌زنم
روز دگر می‌شنوم برملا

قصه دردم همه عالم گرفت
در که نگیرد نفس آشنا

گر برسد ناله سعدی به کوه
کوه بنالد به زبان صدا