-
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین بادا (دیوان اشعار > غزلیات)
دوشنبه 30 فروردین 1389 23:49
جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین بادا غمناک چه میخواهی ما را تو چنین بادا بر کشور جان شاهی ز اندوه دل آگاهی شادش چو نمیخواهی غمگینتر ازین بادا هر سرو که افرازد قد پیش تو و نازد چون سایهات افتاده بر روی زمین بادا با مدعی از یاری گاهی نظری داری لطف تو به او باری چون هست همین بادا جز کلبهی من جائی از رخش فرو نایی یا...
-
به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اما (دیوان اشعار > غزلیات)
دوشنبه 30 فروردین 1389 23:48
به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اما شبی با او بسر بردم ز وصلش بینصیب اما مرا بی او شکیبایی چه میفرمائی ای همدم شکیب آمد علاج هجر دانم کو شکیب اما ز هر عاشق رموز عشق مشنو سر عشق گل ز مرغان چمن نتوان شنید از عندلیب اما خورد هر تشنه لب آب از لب مردم فریب او از آن سرچشمه من هم میخورم گاهی فریب اما به حال مرگ افتاده...
-
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا (دیوان اشعار > غزلیات)
دوشنبه 30 فروردین 1389 23:46
جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا ذره است این، آفتاب است، آن کجا و این کجا دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبهای ورنه پای ما کجا وین راه بیپایان کجا ترک جان گفتم نهادم پا به صحرای طلب تا در آن وادی مرا از تن برآید جان کجا جسم غم فرسود من چون آورد تاب فراق این تن لاغر کجا بار غم هجران کجا در لب یار است آب زندگی در...
-
جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را (دیوان اشعار > غزلیات)
دوشنبه 30 فروردین 1389 23:45
جوانی بگذرد یارب به کام دل جوانی را که سازد کامیاب از وصل پیر ناتوانی را به قتلم کوشی ای زیبا جوان و من درین حیرت که از قتل کهن پیری چه خیزد نوجوانی را تمام مهربانان را به خود نامهربان کردم به امیدی که سازم مهربان نامهربانی را چه باشد جادهی ای سرو سرکش در پناه خود تذرو بیپناهی قمری بی آشیانی را مکن آزار جان هاتف...
-
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها (دیوان اشعار > غزلیات)
دوشنبه 30 فروردین 1389 23:44
به گردون میرسد فریاد یارب یاربم شبها چه شد یارب در این شبها غم تاثیر یاربها به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم ز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلبها هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی تو به شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لبها ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلت ببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالبها جدا از...
-
سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را (دیوان اشعار > غزلیات)
دوشنبه 30 فروردین 1389 23:43
سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را من خموشم حال من میپرسی ای همدم که باز نالم و از نالهی خود در فغان آرم تو را شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را ناله بیتاثیر و افغان...
-
جان برلب است عاشق بخت آزمای را(گزیده اشعار > انتخاب از غزلیات)
دوشنبه 30 فروردین 1389 15:53
جان برلب است عاشق بخت آزمای را دستوریی خنده لب جانفزای را مطرب بزن رهی و مبین زهد من از انک بر سبحهی نست شرف چنگ و نای را نازک مگوی ساعد خوبان که خرد کرد چندین هزار بازروی زور آزمای را ای دوست عشق چون همه چشم است گوش نیست چه جای پند خسرو شوریده رای را
-
قدری بخند و ازرخ قمری نمای ما را(گزیده اشعار > انتخاب از غزلیات)
دوشنبه 30 فروردین 1389 15:38
قدری بخند و ازرخ قمری نمای ما را! سخنی بگوی و از لب شکری نمای مارا سخنی چو گوهر تر صدف لب تو دارد سخن صدف رها کن گهری نمای مارا منم اندرین تمنا که بینم ازتو مویی چو صبا خرامش کن کمری نمای مارا ز خیال طرهی تو چو شب ! ست روز عمرم بکر شمه خندهیی زن سحرنمای مارا بزبان خویش گفتی که گذر کنم بکویت مگذر ز گفتهی خود گذری...
-
خبرت هست؟ که از خویش خبر نیست مرا(گزیده اشعار > انتخاب از غزل)
دوشنبه 30 فروردین 1389 15:35
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا گر سرم در سر سو دات رود نیست عجب سرسوای تو دارم غم سرنیست مرا بیرخت اشک همی بارم و گل میکارم غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا
-
گم شدم در سر آن کوی مجویید مرا(گزیده اشعار > انتخاب از غزلیات )
دوشنبه 30 فروردین 1389 15:34
گم شدم در سر آن کوی مجویید مرا او مراکشت شدم زنده مپو یید مرا بر درش مردم و آن خاک بر اعضای من است هم بدان خاک درآید و مشویید مرا عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است هر چه خواهم که کنم هیچ مگویید مرا خسروم من : گلی ازخون دل خود رسته خون من هست جگر سوز مبویید مرا ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد مرسانی به وی ای باد صبا...
-
دیروز که چشم تو بمن در نگریست
دوشنبه 30 فروردین 1389 15:32
دیروز که چشم تو بمن در نگریست خلقی بهزار دیده بر من بگریست هر روز هزار بار در عشق تو ام میباید مرد و باز میباید زیست
-
ادامه حکمتها...
یکشنبه 29 فروردین 1389 19:06
حکمت 6 : ارزش هاى رازدارى و خوشرویی (اخلاقى،سیاسی،اجتماعى) وَ قَالَ [علیه السلام] صَدْرُ الْعَاقِلِ صُنْدُوقُ سِرِّهِ وَ الْبَشَاشَةُ حِبَالَةُ الْمَوَدَّةِ وَ الِاحْتِمَالُ قَبْرُ الْعُیُوبِ وَ رُوِیَ أَنَّهُ قَالَ فِى الْعِبَارَةِ عَنْ هَذَا الْمَعْنَى أَیْضاً الْمَسْأَلَةُ خِبَاءُ الْعُیُوبِ وَ مَنْ رَضِیَ... و...
-
خطبه ای از امیرالمومنین
یکشنبه 29 فروردین 1389 19:02
خطبه شماره 1: اَلْحَمْدُ لِلّهِ اَلَّذِى لا یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقائِلُونَ، وَ لا یُحْصِى نَعْماءَهُ الْعادُّونَ، وَ لا یُودِّى حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ، اَلَّذِى لا یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ، وَ لا یَنالُهُ غَوْصُ الْفَطِنِ، اَلَّذِى لَیْسَ لِصِفَتِهِ حَدُّ مَحْدُوْدٌ، وَ لا نَعْتٌ مَوْجُودٌ، وَ لا وَقْتٌ...
-
صف مژگان تو بشکست چنان دلها را
یکشنبه 29 فروردین 1389 00:31
صف مژگان تو بشکست چنان دلها را که کسی نشکند این گونه صف اعدا را نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس ای بسا نور دهد دیدهی نابینا را بیبها جنس وفا ماند هزاران افسوس که ندانست کسی قیمت این کالا را حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش که نخوردهست کس امروز غم...
-
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را
یکشنبه 29 فروردین 1389 00:30
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را کودک اشک من شود خاکنشین ز ناز تو خاکنشین چرا کنی کودک نازدیده را؟ چهره به زر کشیدهام، بهر تو زر خریدهام خواجه! به هیچکس مده بندهی زر خریده را گر ز نظر نهان شوم چون...
-
چو از زلف شب بازشد تابها
یکشنبه 29 فروردین 1389 00:27
چو از زلف شب بازشد تابها فرو مرد قندیل محرابها سپیدهدم، از بیم سرمای سخت بپوشید بر کوه سنجابها به میخوارگان ساقی آواز داد فکنده به زلف اندرون تابها به بانگ نخستین از آن خواب خوش بجستیم چون گو ز طبطابها عصیر جوانه هنوز از قدح همیزد بتعجیل پرتابها از آواز ما خفته همسایگان بیآرام گشتند در خوابها برافتاد بر طرف دیوار و...
-
سیاوش کسرایی
شنبه 28 فروردین 1389 18:47
دیر کردی و سحر بیدار است با من شب زده برخاستنت را پویان دیر کردی و سحر قامت افراخته در مقدم روز مژده آورده سپیدی را تا خانه تو خسته جان آمده از راه دراز گوش خوابانده به آوای تو باز بر نمی اید از بام آوا آتشین بال نمی اندازد سایه به ما سرخ ککل دگر امروز ندارد غوغا آه افسوس زیر دیوار سحرگاهی خفته است خروس
-
اعظم رحیمی
شنبه 28 فروردین 1389 17:25
من هیچ وقت مثل تو یک زن نمی شوم آدم شدی ولی چه کنم من نمی شوم من یک چراغ الکلی مست بی رمق جز با جرقه های تو روشن نمی شوم من هیچ وقت عکس خودم را نمی کشم چون من شبیه آن "من" قبلا نمی شوم از حرفهای مفت و اراجیف خسته ام شاعر که نه ...نمی شوم ... اصلا نمی شوم حتی خدا به شیشه من سنگ می زند چون هیچ وقت مثل تو یک زن...
-
حسن دلبری
شنبه 28 فروردین 1389 17:25
در خدا یک سجده رفتم،کفر و دین آتش گرفت قبله گم شد،شب به رقص آمد،جبین آتش گرفت یک هجا گندم سرودم،گور آدم دود شد مور گفتم،هم سلیمان هم نگین آتش گرفت نقشی از پیراهنی بر پلک یعقوبی زدم خواب مصر آشفته شد،بازار چین آتش گرفت دشت را دریوزه ی خاتون دریا کردمش خاک آن در باد گم شد،آب این آتش گرفت مریم بکر قلم را تهمت عصیان زدم...
-
هوشنگ ابتهاج
شنبه 28 فروردین 1389 17:24
منشین چنین زار و حزین چون روی زردان شعری بخوان، سازی بزن، جامی بگردان ره دور و فرصت دیر، اما شوق دیدار منزل به منزل می رود با رهنوردان من بر همان عهدم که با زلف تو بستم پیمان شکستن نیست در، آیین مردان گر رهرو عشقی تو پاس ره نگه دار بالله که بیزارست ره زین هرزه گردان آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست بیزارم از بازار این...
-
محمدعلی بهمنی
شنبه 28 فروردین 1389 15:54
دریا شدهست خواهر و من هم برادرش شاعرتر از همیشه نشستم برابرش خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما با هم سرودهایم جهان کرده از برش خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز شاید به گوشها نرسد بیت آخرش با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون شعری که دوست داشتی از خود...
-
دو چشم تو انداخت در بلای سیاه (غزل)
جمعه 27 فروردین 1389 22:08
ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفا بیا که موسم عیشست و آشتی و صفا لبت به خون دل عاشقان خطی دارد غبار چیست دگر باره در میانهی ما مرادو چشم تو انداخت در بلای سیاه و گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا کجا کسیکه از آن چشم ترک وا پرسد که عقل و هوش جهانی چرا کنی یغما ز زلف و خال تو دل را خلاص ممکن نیست که زنگیان سیاهش نمیکنند رها...
-
در وصف بهار و مدح ابو احمد محمد بن محمود بن سبکتکین
جمعه 27 فروردین 1389 20:13
مرحبا ای بلخ بامی همره باد بهار از در نوشاد رفتی یا ز باغ نوبهار ای خوشا آن نوبهار خرم نوشاد بلخ خاصه اکنون کز در بلخ اندرون آمد بهار هر درختی پرنیان چینی اندر سر کشید پرنیان خرد نقش سبز بوم لعلکار ارغوان بینی چو دست نیکوان پر دستبند شاخ گل بینی چو گوش نیکوان پر گوشوار باغ گردد گلپرست و راغ گردد لالهگون باد گردد...
-
این حادثه بین که زاد ما را (غزل)
جمعه 27 فروردین 1389 20:09
این حادثه بین که زاد ما را وین واقعه کاوفتاد ما را آن یار، که در میان جان است بر گوشهی دل نهاد ما را در خانهی ما نمینهد پای از دست مگر بداد ما را؟ روزی به سلام یا پیامی آن یار نکرد یاد ما را دانست که در غمیم بی او از لطف نکرد شاد ما را بر ما در لطف خود فرو بست وز هجر دری گشاد ما را خود مادر روزگار گویی کز بهر فراق...
-
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
جمعه 27 فروردین 1389 20:07
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را سجاده زاهدان را درد و قمار ما را جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان آن نیست جای رندان با آن چکار ما را گر ساقیان معنی با زاهدان نشینند می زاهدان ره را درد و خمار ما را درمانش مخلصان را دردش شکستگان را شادیش مصلحان را غم یادگار ما را ای مدعی کجایی تا ملک ما ببینی کز هرچه بود در ما...
-
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا (غزل)
جمعه 27 فروردین 1389 20:03
بکشت غمزهی آن شوخ بیگناه مرا فکند سیب ز نخدان او به چاه مرا غلام هندوی خالش شدم ندانستم کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا هزار بار فتادم به دام دیده و دل هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا ز مهر او نتوانم که روی برتابم ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا به جور او چو بمیرم ز...
-
جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المدا
جمعه 27 فروردین 1389 20:01
جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المدا ای قاصد جانان تو را صد جان و دل بادا فدا بالله اخبرنی بما قد قال جیران الحمی حرف دروغی از لب جانان بگو بهر خدا یا ایها الساقی أدر کأس المدام فانها مفتاح ابواب النهی مشکوة انوار الهدی قد ذاب قلبی یا بنی شوقا الی اهل الحمی خوش آنکه از یک جرعه می، سازی مرا از من جدا هذا الربیع اذا آتی...
-
ای آتش سودای تو خون کرده جگرها (دیوان اشعار > غزلیات)
جمعه 27 فروردین 1389 16:53
ای آتش سودای تو خون کرده جگرها بر باد شده در سر سودای تو سرها در گلشن امید به شاخ شجر من گلها نشکفند و برآمد نه ثمرها ای در سر عشاق ز شور تو شغبها وی در دل زهاد ز سوز تو اثرها آلوده به خونابهی هجر تو روانها پالوده ز اندیشهی وصل تو جگرها وی مهرهی امید مرا زخم زمانه در ششدر عشق تو فرو بسته گذرها کردم خطر و بر سر...
-
ای دل عبث مخور غم دنیا را
جمعه 27 فروردین 1389 16:51
ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانهی رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه...
-
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
جمعه 27 فروردین 1389 16:47
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما با صبا همراه بفرست از رخت گلدستهای بو که بویی...